Ϛۣ2 عشق مانند ساعتی شنی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود Ϛۣ2
روزی دختری نزد کوروش کبیر آمد و گفت من به علاقه مندم .کوروش کبیر به او گفت تو به درد من نمی خوری تو لایق برادرم هستی که از من زیبا تر است والان پشت سر تو ایستاده !
دختر پشتش را نگاه کرد اما کسی را نیافت، کوروش کبیر به او گفت تو اگر عاشق بودی پشتت را نگاه نمیکردی!!!!!!!!!!!!!! ![]()
سلام ، شاید این متنی رو که من می نویسم مورد پسند خیلی ها نباشه اما یه حقیقت که باید قبولش کنیم. یه دختر وقتی عاشق میشه رازشو تو دلش نگه میداره و به عشقش هیچ حرفی نمیزنه چون دوست نداره خودشو به عشقش تحمیل کنه و صبر میکنه اگه اون پسر به دختره چراغ سبز نشون بده دختره به طرفش میره و برای رسیدن به عشقش هر کاری میکنه واگر هم اون پسر بره با یکی دیگه و اصلا به دختره توجه نکنه ، دختره هم به خاطر خوشبختی عشقش هیچ حرفی نمیزنه آرزوی با او بودن را تا آخر عمر در دل نگه می دارد .چرا ما دخترها نمی توانیم حرف دلمون رو به پسرا بگیم ؟نظراتتون رو راجع به این موضوع بگید .
حرف دل
کسی رو که دوسش داری بگو که چقدر تو زندگی براش ارزش قائلی ،
چون اگه از دستش بدی مهم نیست که چقدر فریاد بزنی اون دیگه
صداتو نمیشنوه!!!
اه
در مملکت ما به صحنه بوسیدن دو عاشق با نفرت بیشتری نگاه می کنند تا صحنه اعدام زندگی با چنین مردمی دردناک است
داستان عشقی
یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...
خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...
منم کنارت میمیرم



عاشقـــ اینمــ کهــ بهت بگمــ می خوامــ از پیشتــ برمـ
بهم بگی نمی تونمــ بدونتــ زندگیـــ کنمـــ 
عاشقــ اینمــ کهــ وقتیــ ازت دلخور میــ شمــ 
همهـ ـ یـ سعیتو می کنیــ کهــ از ناراحتیــ درم بیاریــ
عاشــقــ اینمــ کهــ از خوابــ بیدارتــ می کنمــ اما عصبانیــ نمیشیــ
عاشقــ ـ ـ اینمـ کهـ بهمــ اطمینان میدیــ همیشهــ تکیهــ گاهمـ میمونیــ
عاشقــ ـ اینمــ کهــ صبحــ با صدایــ زنگــ تلفن تو از خوابــ بیدار بشمــ
عاشقــ ـ ـ ـتمــ چونــ ـ ـ عاشقـــ ــونهـ عاشقــ ـ ـمیــ ـ ـ
بیــ ـ ـ تــ ـ ـو ســ ـ ـخــ ــ ـتهـ ـ ـ زندگیـ ـ ـ ـ